تبليغاتX
...تو را من چشم در راهم
 

(پست ثابت)

می گفت: " عاشق کوه و کوهنوردی است "

بیست و پنجم آبان ماه پنجاه و پنج متولد شد

می گفت: " عاشق کوه و کوهنوردی است

و طلوع و غروب خورشید را در کوهستان دوست تر می دارد "

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

مادر تنها بتی ست که شکسته هایش هم بر من خدایی میکند...

مامان عاشقتم....

+روز زن و مادر بر همه ی دوستای گلم مبارک مخصوصا پادیر من و آفتابگردان پادیر....

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

شمع میسوزد و پروانه به دورش نگران،ما که میسوزیم و پروانه نداریم چه کنیم؟؟؟؟؟

برگشتم اما داغون تر از قبل...

رفتم که یه بار دیگه سعیدم رو ببینم...رفتم که درد این سالها و روزها رو گریه کنم و آرووم شم

رفتم که یه بار دیگه احساس کنم دارمش...که نگرانمه...

نمیدونم چرا ؟اما آرووم نشدم،ساکت نشدم،دلتنگیم بیشتر شد...گریه کردم اما خیلی آرووم تر از همیشه خیلی آرووم تر....فقط نگاه میکردم و اشک میریختم بدون هیچ صدایی...باید نگاهم میکرد تا ببینه دارم گریه میکنم...

داداش سعید نگاه کردی؟؟؟

آمدم ولی نشد... گوش کنید

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

دارم میرم جایی نیستم چند روزی...دعا کنید وقتی بر میگردم داغون تر از این که هستم نشم...

دوستتون دارم...

داداش سعید زود میام...

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

بهش میگفتم حتی دلم نمیخواد یک بار هم پام به نپال برسه.میگفت میفهمم چی میگی این حس تو رو من به باغمون دارم که رضا توی استخرش غرق شد...به خودم اومدم دیدم من یه درد رو تحمل میکنم و اون دو تا...دردی برادر ۸ ساله ای که غرق شد و همسری که بهترین دوستش بود و توی نپال گم شد....

اما بازم زندگی میکنه خیلی محکم...شاید قبول کرده که دیگه سعید نیست...

باران جان شاید سالها بعد وقتی برفها آب شد...انقدر تکنولوژی پیشرفت کرده باشه که کسی بتونه سعید رو زنده کنه چون الان یخ زده و باز یه زندگی جدید رو شروع کنه...این بهتره یا اینکه بذاریمش زیر خاک تا بپوسه؟؟؟

مریم جون مشکل من با اصل موضوع ِ...اینکه شاید سعید زیر اون برفها نباشه...مریم جون من هیچی ندیدم...تو هم همینطور.اون کفش،اون کوله پشتی،گوشی معاینه.....

باران نمیدونم هیچی نمیدونم...اما میدونم که اگه هر کدوم از ما جای سعید بودیم دوست نداشتیم عزیزترین هامون اینجوری داغون شن...

مریم جون قبول..اما ازم نخواین که بگم دیگه سعید برنمیگرده...بذارین همینجوری با امیدی که دارم زندگی کنم...اونجوری به خدا چیزی ازم نمی مونه...

داداش سعید بر میگردی میدونم.....ایمان دارم

داداش سعید یتی نیومده دنبالت؟؟؟؟؟؟؟

 

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

گاهی جلو آیینه می ایستم...خودم رو توش می بینم...دست روی شونه هاش میذارم...

و میگم....

چه تحملی دارد دلت....

+نازنین مریم ِ تو اینجاست ...هم خوبم هم خیلی بد خیلی داداش...باید با هم حرف بزنیم

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

حالم بهتره...شاید به خاطر بارون ِ این چند روزه...

دانشگاه که میرم حالم خیلی خوبه دوستام فقط از دستم میخندن...کل این هفته رو کلاس دارم

پس بیشتر میخندم...گرچه تو این رفتن ها همش میرم پیش دوستات و دلم میگیره اما اونا منو آرروم

میکنن

داداش دوستت دارم به خاطر تمام خاطره هامون که حالا با یادشون سرپا ایستادم...

 

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

 دست چپم بی حسه...نمیتونم تکونش بدم...میگه مال فشار عصبیه...چرا با خودت اینجوری میکنی؟

نمیخوای بزرگ شی؟؟؟

دیگه هیچ حرفی با هیچ کسی ندارم...نه درد دلی...نه ... نه...دیگه واسه آیینه ی اتاق هم حرف نمیزنم

وقتی که خواهر نداشته باشی،سعیدت رو نداشته باشی میشه این....

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

وقتی تو موهامو میبافتی...دیگه بهونه ای نداشتم واسه یاد گرفتن ِ بافتن ِ مو...

امروز رفتم جلوی آیینه تا موهای این دختر کوچولو رو ببافم اما نشد....

ببین باز این دختر کوچولو رو گریه انداختی...

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

تمام حرفهات رو گوش میدم...میخندم همراهت...جز اونایی که میگی سعید بر نمیگرده....ببخشید

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

مقصد سلیمانیه عراق...باید از سنندج رد شد از شهر یکی از همون پسرهایی که توی تیم داداش بوده،همونی که توی جستجوی دوم همراه بابا رفته...

نه این دیگه مسافرت نیست...باید به حرفهاش گوش داد و شکست...باید نبودنت رو حس کرد.

۴ فروردین رسیدیم خونشون...شروع شد با خواست بابا،مرور اتفاق های ۷ آبان ۸۷.

باران گریه نکنیا....باشه باشه اما نشد...رفتم پشت بوم خونشون و تا تونستم گریه کردم.دیگه توان تصور اون روز رو ندارم...دیگه جونی واسم نمونده

مهربون بود،نگران حال ما،خیلی مراعات میکرد،نمیخواست که پائیز رو دویاره بیاره توی بهار اما نشد

میدونستم دروغ نمیگه مثل آقا سعید یکی دیگه از بچه های گروه...میدونستم حقیقت همینه که داره میگه

اما دل خواهر کوچولو با این حرفها آرووم نمیشد...

یه احساسی بهم میگه برمیگردی خیلی زود...

داداش سعید ۲ روز اونجا بودیم بعد هم کرمانشاه جایی که تو سرباز بودی...میبینی این مسافرت نیست

دیروز دوستم اس داد که باران وقتی داداشت رفت چیکار کردی تا آرووم شدی؟؟دلم ریخت هر چی زنگ زدم جواب نداد...زنگ زدم بقیه بچه ها گفتن داداش ۲۱ سالش تو تصادف فوت شده...نمیدونستم چه جوری آررومش کنم آخه دل خودم داغون بود اما تا صبح واسش حرف زدم...

خدایا دلت به حال ما خواهر ها نمیسوزه نه؟؟؟

داداش سعید دیشب برگشتیم ...مسافرت ۳ روزه نه ...مرور خاطرات ۳ روزه تمام شد...

دوستت دارم یادت که نرفته....امشب بیا توی خوابم و سرمو بذار رو سینت مثل اون روزا که از ترس تو بغلت قایم میشدم...بیا تا بهت بگم این خواهر کوچولو هیچی جز گرمای آغوشت رو نمیخواد...

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

داداش سعید عید شد و باز شمارش روزهای انتظار...

دوستت دارم

 

+عیدتون مبارک

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

خیلی با خودم کلنجار رفتم ...دیدم نه من تحمل ناراحتی تو رو ندارم مخصوصا حالا که دوری.

واسه همین میشم خواهر کوچولوی شیطون ِ خوش خنده ی تو....

توی این چند روز با چند تا از دوستات حرف زدم آرووم ترم...

راستی داداش واسه دل مامان دکوراسیون رو عوض کردم ،همه جا رو نمیز کردم،واسش سفره هفت سین

درست کردم...

الان هم میخوام بشینم سال ۹۰ رو تحلیل کنم و واسه سال جدید برنامه ریزی کنم...

دوستت دارم داداش خیلی....

+بعدا نوشت: خدایا ازت ممنون به خاطر این فرشته هایی که واسم فرستادی...همتون رو دوست دارم

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

انگار داره بهار میشه...اما تو دل ما هنوزم پاییز ِ داداش سعید....

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

 

داداش دومی: باران صدا و سیما میخواد یه مستند درست کنه در مورد داداش...فردا هم قرار ِ با بابا مصاحبه کنن...برو یه آرشیو کامل از عکسهای داداش  و فیلمهاش و اتفاقات این ۳ سال جور کن...

 

آخه با معرفت،سعید ِ من، من چطوری باز برم سر اون چمدون و کارتن خاطره؟؟؟؟خدایا دارم میترکم

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

برای اولین بار دلم خواست که نگران مامان نبودم...دختر نبودم...سر میذاشتم به بیابون...

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

اون روزا که باران با شدت روی برفها میبارید تا بتونه گلش رو از زیرشون در بیاره

یه میم مثل من ،مثل مهربونی اومد تا به باران کمک کنه که بخنده اما باران فقط گریه کرد تا اینکه یه کلاغ سپید اومد و باران رو با خودش برد به خونه ی پادیر...پادیری که وقتی باران گریه میکرد انگار خواهرش گریه میکرد حس خوبی داشت واسه ی باران...پادیر توی خونش یه آفتابگردان بزرگ داشت که دیدنش می ارزید به داشتن تمام گلهای رز و این نصیب باران شد...باران ِ قصه با پادیر رفت به جایی که یه آدم مهربون توش به مهمونا قهوه میداد...یه قهوه ی تلخ اما با محبت...همونطور که باران قهوه میخورد صدای خوندن غزلی رو میشنید که اونو میبرد به روزهای قبل از گم شدن گلش....

توی باریدن های باران از زیر زمین قبر دخترکی پیدا شد یه اسم سپید که دختری داشت بالای سرش توی خودش گریه میکرد...باران خواست که نذاره غم بها زیاد شه ولی نشد...بها ترسید با گفتن غمش درد ِ باران بیشتر شه....همونطور که باران میبارید یه بی تا پیدا کرد که داشت میخندید...شدنت بارش باران کم شد ولی نمیدونه چرا بی تا خنده هاشو گم کرد...شاید مثل گل ِ باران

آره همون روزها بود که دیگه باران صبری براش نمونده بود نیایش اومد و از خدا واسش گفت از نیایش ِ با باران گفت و باران آرووم گرفت...خیلی آرووم.

یه بار دیگه با کلاغ سپید رفت پیش یه دختر خارجکی(نه خودش ،زبونش) این دخترک حرف دلش رو میزد اما گاهی حرفاش درد ِ باران رو زیاد میکرد و دختر خارجکی با تمام معصومیتش میگفت ببخشید...

درست یادش نیست ولی یادشه که توی میدان قزوین بغلش کرد...مثل خواهر کوچیکی که نداشت تا با هم برفها رو بزنن کنار...خانم یک هفتمی که موند واسه ی همیشه اما کلاغ دیگه رفت....

باران میبارید و آدمایی که عاشق باران بودن تنهاش نمیذاشتن...خانمی اومد و موند...و مهربونی توی کشور غریب که هر بار با گفتن اینکه رفتم حرم امام حسین واست دعا کردم آرومش میکنه.... و....

تا اینکه یه کسی که میگه وقتی بارون میاد یاد ِ باران ِ قصه میفته اومد و با عکس گل یه نقش زد تا باران بدونه تنها نیست...

+یکی به باران گفت واسه ی برگشت گلت چیزی رو نذر کن که واست خیلی عزیز ِ واسه ی باران عشق و محبتی که به گلش داشت خیلی عزیز ِ

+امروز روز عشق،روز سپندارمذگان باران عشقش رو میده به همراهاش ،کسانی که شریک روزهای بارانیش بودن...

+باران رو ببخشید به خاطر تمام بداخلاقیهاش

+ پادیر واسه هلیا هم بردار،بی تا واسه سارینا هم بردار،داداش آرش سهم شما هم دو تاست...

+کلاغ سپید گرچه نموندی اما تو هم بردار...

+اگر کسی رو اینجا فراموش کردم بنویسم توی دلم یادم نمیره...پس شما هم بردارید

+بذارید این روز رو با شما جشن بگیرم

+با تمام عشقی که به داداش سعید دارم میگم که همتون رو دوست دارم

+توی هدیه ها عشقم به داداش رو گذاشتم....

 


ادامه مطلب
+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

وقتی شماره پسر عمو رو روی گوشیم دیدم دلم هری ریخت...تنها چیزی که اومد توی ذهنم آقا جون بود.....

باران کجایی؟من میام ترمینال دنبالت که بریم فرودگاه

چی شده آخه؟

گفت :بابام اینا رو به خاطر دارائی ممنون الخروج کردن و نتونستن برن مکه...واسشون بلیط مشهد گرفتیم باز هم نتونستن برن بابا و مامانت قرار شد برن...مامانت هم که بدون تو جایی نمیره واسه تو هم بلیط گرفتین

این طوری شد که ساعت ۵ عصر فهمیدم و ۱۰ شب مشهد بودم....

الان از خونه ی یکی از اقوام توی مشهد دارم پست میذارم...خواستم بگم که هیچ کدومتون رو توی حرم فراموش نمیکنم...هیچکدوم....دوستتون دارم 

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

از آنجایی که بودنم برای خودم نیز مهم نمی باشد....۱۴ بهمن دومین سالگرد وبلاگم بود و ....

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

بیا بغلم...بیا تا دست بکشم تو موهای خرمائیت...بیا تا بهت بگم توی آئینه ها دنبال  باران نگردی...

بیا تا برات بگم تکه ی گمشده ی پازل دلت توی برفها مونده.

بیا توی بغل من مثل تمام لحظه هات گریه کن،آرووم و بی صدا

اینجوری دیگه آدما چشمای خیست رو نمیبینن...کسی جواب صبوری هات رو با کنایه نمیده

بیا بارانم نذار کسی ببینه منو تو چطوری داریم میشکنیم...بذار گریه هامون فقط بمونه واسه خودمون

من میدونم این  پازل بدونه اون پازل نمیشه ولی بیا بازم صبور باشیم 

ببین با چشمات چیکار کردی؟؟

+داداش سعید آرووم کردن این دختر کوچولوی توی عکس واسم سخته... 

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

داداش سعید،داداش آرش، میم جان ، استاد و آقایون دیگه معذرت میخوام....

 


ادامه مطلب
+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

دیدن درد مادر درد دارد...

گذشته ام درد میکند...

نبودنت درد دارد...

 

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

سلام من اومدم...

امروز امتحان فرانسه دارم خیلی هم خوندم فکر کنم نمره خوبی بگیرم...

دیروز مامان رو با خودم آوردم بیرون از خونه...البته با ماشین ها...با بابا من رو رسوندن دانشگاه و عصر برگشتن اصفهان...

راستی سالها بود دلم یه سنجاب کوچولو میخواست که بتونم رامش کنم و همراه خودم ببرم بیرون ولی نمیتونستم پیدا کنم یا شایدم نخواستم...یه آدم مهربون که خدا فرستاده تا آرزوهای منو بر آورده کنه واسم خرید یه سنجاب کوچولوی یک ماهه...

ولی همین که بردمش خونه افسردگی گرفتم هی بغض کردم...انقدری که آخرش گریه کردم...زنگ زدم با گریه گفتم نمیخوام...گفت بهش عادت میکنی...گفتم نه دلم داره میترکه وقتی تو قفسه...بردم و بهش پس دادم گفتم ببر بده دست طرف...الان من دیگه سنجاب ندارم ولی خوشحالم که چند روز داشتمش...

داداش سعید میبینی چقدر آرزوهام کوچیکن؟

فقط آرزوی داشتنه تو بزرگترینه که ای کاش....

من حالم خوبه....

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

من اینجام...بهترم انگار...

امروز تولد باباست....بابا عاشقتم.

عاشق اون نگاهت که توش درد انتظار موج میزنه ولی دم نمیزنی...

دارم درس میخونم از چهارشنبه امتحاناتم شروع میشه ...

یه چیز مهم: از کارهای خونه متنفرم

راستی داداش سعید خوابت رو دیدم با هم رفته بودیم کوه

 زود بیا تا به بچه ها بگم یه برنامه ی دماوند بذارن...منتظرتم....

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

مامان خوبه...بابا هم...

خودم رو نمیدونم....

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

میدونم واسه این پست خیلی دیره ولی...

 

سلام داداشی خوبی؟دلم برات تنگ شده

میدونستی که هر شام غریبان واست ۱۰ تا شمع کف دستم روشن میکردم...

ولی امسال مامانی رو عمل کردیم و من نتونستم از خونه برم بیرون که شمع بخرم...

کسی هم واسم نخرید...

زنگ به یه عزیز خیلی عزیز...جریان رو گفتم توی دلم گفتم حالا بهم میخنده...بهش گفتم تو کف دستت روشن نکن...

آخر شب این عکس رو واسم فرستاد....

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سعید مامان کمرم..

سعید مامان کمرم...

اینا جمله هایی بود که وقتی از اتاق عمل اومد بیرون مامان میگفت

مامان صدات زد و من اشک ریختم...

خیلی درد داشت

به زور فرستادنم خونه.تا خونه گریه کردم..

تو دلم صدات زدم ولی نشنیدی...

سشنبه مامان مرخص شد.نگرانش نباش بهتره.

درد پاهاش هم بهتره

اما درد دلش...


پرستاری از مامان+کارای خونه+نبودن او...

ببخشید که دیر اومدم...



+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

فقط خدا میدونه امروز به من چی گذشت...

فردا صبح کمر مامان عمل میشه...

کاش بودی...

داغونم...

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

داشت باهام حرف میزد....گریه میکرد...میگفت ۵ سال بچه دار نشد

گفت خیلی سختی کشید ...

۵ صبح توی خونه روز ۲۵ آبان سال ۱۳۵۵ صدای گریه پسر بچه ای توی خونه پیچید

 که اسمش رو گذاشتن سعید....

مامان نجات پیدا کرد...

توی ۷ آبان بود که مامان دوباره برگشت به همون روزا...

پائیز واسه مامان یعنی....

داداش سعید هیچی ندارم بگم ...

جز اینکه تولدت مبارک...

امشب ۳۵ تا شمع روشن میکنم و ۳۵ بار آرزو میکنم که برگردی....

 

+تب،کابوس،نداشتن او،درد زانوهای مامان،ببخشید....

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

نوشابه ها رو به جای یخچال گذاشتم تو فریزر...

کتابم رو گذاشتم بخچال...

ماکارانی رو ریختم توی آب جوش بعد ۱ دقیقه برداشتم گذاشتم دم...

توی کلاس بارها صدام میرنن تا به خودم بیام...

۳ بار مامان گفته برو چایی بیار آخرشم رفتم آب آوردم...

خدایا دارم دیوونه میشم...

 

+  به قلم باران    | 
تو را مـــــن چشم در راهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
 

مجید انتظامی

انتظار

بوی پیراهن یوسف

آرشیو کد آهنگ

دانلود همین آهنگ